با آن كه هر سال دير ميآيم و درست مصداق همين بيتم كه:
آن روز كه كار همه ميساخت خداوند
ما دير رسيديم و به جايي نرسيديم
اما............... سال نو مبارك!
از وقتي كه دو سه تا از غزلهايم را دريك سايت و با نام كس ديگري ديدم،
چندان رغبتي براي گذاشتن اشعارم در اينجا باقي نمانده است با اين حال عيدانهي من
به دوستاني كه هر از گاهي سري به ما ميزنند يك دوبيتي است.
خيابانها پر از مجنون خام است
سر راهِ دلت صد جور دام است
برو ليلي نه قيسي مانده اينجا
نه حتّي ردّي از ابن سلام است.
+ نوشته شده در پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت 15:41  توسط ثريا صفری
|
شاندرو پتوفي بزرگترين شاعر انقلابي مجارستان است كه در سال 1832 در يكي از روستاهاي كوچك مجارستان سفلي به نام»كيش كوروش« به دنيا آمد. نام شاندور همان الكساندر در زبانهاي اروپاي غربي است. پدرش يك دهقان و مادرش مانند تمام زنهاي سادهي روستايي بود.
محمود تفضلي در مقدمهي كتاب»شاندرو پتوفي، شاعر انقلابي مجار« نوشته است:»شاندرو پتوفي شاعر قهرماني است كه شعر او با زندگاني او يكجا مظهر تمايلات آزاديخواهانهي يك ملت است. شاندور پتوفي شاعري است كه شعر او با زندگيش و با زندگي تمام ملتش به شكل جداييناپذيري پيوسته بود و نه تنها شعرش را، بلكه تمامي وجودش و زندگانيش را در راه آيندهي ملتش و در راه آينده و خوشبختي تمام جهانيان گذارد.«
زندگي پتوفي ني مانند زندگي فروغ فرخزاد، پروين اعتصامي، رابعهبنت كعب قزداري و... داراي طولِ كم و عرضي به وسعت تمام انديشههاست. وي در دوران كودكي و جواني، كشور خويش را در زير تسلط امپراتوري اتريش ميديد و در اين حال آزاديخواهان مجار براي آزادي ملت خويش در تلاش بودند. پتوفي يك هنر پيشهي تئاتر بود و به همه جا سفر كرد و با خيلي از تفكرات آشنا شد. پس از اين كار به عنوان يك نويسنده وارد يكي از مجلات ادبي و اجتماعي بوداپست-پايتخت مجارستان- شد. از همين زمان وي نيز مانند تمام مردم مجارستان و پا به پاي آنان فعاليتهاي خويش را به طور جدي آغاز كرد، در سال 1844 امپراتوري اتريش ناگزير شد زبان ملي مجار را به عنوان زبان رسمي در مجارستان بپذيرد. در همين سالها منظومهي»يانوش پهلوان« را منتشر كرد كه مجموعهاي از داستانهاي عاميانه و فولكلور است.
وي در قطعهاي به نام بلبل نوشته است: بشريت بيمار است/ و زمين جز بيمارستاني نيست/ كه تب آن را ميجود و نابود ميسازد، اين شعر مانند شعر خيلي از شاعران در بندِ زمان و مكان اسير نيست و ديگر پا را از مجارستان، فراتر نهاده و از اوضاع بشريت در تمام طول تاريخ سخن به ميان ميآورد.
در سال 1848 كه در سراسر اروپا انقلابهاي زيادي اتفاق افتاد و انقلاب فرانسه هم به وقع پيوست در مجارستان نيز نيروهاي انقلابي به مبارزه پرداختند و شاندور پتوفي هم كه در آن زمان يكي از افسران عاليرتبه و رهبران انقلاب بود نه تنها سلاح به دست گرفت و به مبارزه پرداخت بلكه همواره قلمش نيز دوش به دوش اسلحهاش جنگيد و بالاخره در تابستان 1849 در آخرين مبارزهي خويش و در سن 26 سالگي كشته شد.
اگر چه پتوفي فقط 26 سال زندگي كرد اما همواره شعرهايش براي مردم مجارستان الهامبخش است. دوران او همزمان با دوران رمانتيسم نيمهي اول قرن نوزدهم در اروپا بود و مانند ديگر شاعران مجار، تحت تاثير اين جريان نيرومند قرار گرفت ولي تفاوت او با ديگران اين است كه وي همواره شعرش را در زمينههاي نو و با هدفهاي بزرگ آزاديخواهانه و انقلابي غني ميساخت. در سال 1973 به توصيهي يونسكو به مناسبت صد و پنجاهمين سال تولد شاندور پتوفي در سراسر جهان از او تجليل شد. در ايران نيز همزمان در دانشگاه تهران به همين مناسبت مراسمي برگزار شد و دكتر محمدعلي اسلامي ندوشن دربارهي سخن گفت و از اشعارش دو قطعه را قرائت كرد.
برچسبها:
شاندرو پتوفي,
مجارستان,
فروغ فرخزاد
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 15:39  توسط ثريا صفری
|
شب يلدا آغازگر فصل زمستان و يادآورِ رفتنِ خزان است. فرهنگ معين، معناي يلدا را»ميلاد« ذكر ميكند و ميترائيسمها عقيده داشتند كه ميلاد»خورشيد« است. از آنجا كه خورشيد، منبع نور و گرما و روشني است پس شب يلدا نيز شبي خجسته و مبارك است و همواره هر ميلاد و زايشي خوشايند بوده و هست.
شب يلدا، شب»چله« نيز نام دارد و اين نامگذاري از آن جهت است كه از اول ديماه تا آخر زمستان، دو چلهي بزرگ»40 روزه« و كوچك»20 روزه« پيش رو است.
شب يلدا با روحِ شعر گره خورده است و يكي از كارهايي كه در شب يلدا انجام ميشود، تفالي بر حافظ و خواندن شعر براي كساني كه گِرد هم جمع شدهاند، است.
در عشاير و روستائيان كرمانشاه نيز، اين شب گرامي داشته شده و به جاي كتاب حافظ»چل سرو« خوانده ميشده كه در واقع نوعي تفال و گرفتن فال با تكبيتهاي مختلف كُردي است. در اين نوع تفال، 43 دانه از تسبيح يا نخود و چيزهاي مشابه را كسي در دست ميگيرد و به دور از چشم حاضران با خواندن هر بيت، آن را جدا ميكند. لازم به ذكر است كه سه دانهي اول را با نام ا...، محمد و علي جدا ميكنند. هنگامي كه آخرين دانه جدا شد، هر بيتي كه گفته شود آن را فال حساب كرده و در مورد آن صحبت ميكنند. يكي از ابياتي كه به نظر ميرسد سراينده در آن قصد داشته به شبِ يلدا اشاره داشته باشد عبارت است از:
شَوار، وَي ديوري وَي درازيه
وَ لاي كي بِچِم كي ليم راضيه
به جاي تنقلات مختلفي كه امروزه در شهرها وجود دارد، از»گنِمه شيرَه«(گندمي كه چندين روز در شير خوابانده شده و سپس بو دادهاند) و »گِردَه«(نوعي نان كه با شير و روغن و رازيانه پخته ميشد)، استفاده ميشده است.
همچنين در اين شب بزرگان، متل و سرگذشت نيز تعريف ميكردند.
شاعران همواره متاثر از محيط زندگي و آداب و رسوم نياكان خويش بودهاند و در جايجايِ اشعارشان ميتوان اين نمونهها را ديد. اصطلاح»شبِ يلدا« در بسياري از اشعار شاعران به چشم ميخورد.
در ذيل نمونههاي از اين اشعار ميآيد.
خاقاني:
همه شبهاي غم آبستن روز خراب است
يوسف روز، به چاه شب يلدا بيند
قاضي حميد الدين:
اکنون مرا که شام جواني صبوح کرد
شبهاي رنج چو شب يلدا دراز شد
معزي:
تو جان لطيفي و جهان جسم کثيف است
تو شمع فروزنده و گيتي شب يلدا
مجير بيلقاني:
شگفت نسيت اگر دادهاي عنان خرد
به روز خوش و طره شب يلدا
حافظ:
صحبت حکام، ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد
سعدي:
باد آسايش گيتي نزند بر دل ريش
صبح صادق ندمد تا شب يلدا نرود
پروين اعتصامي:
دور است کاروان سحر زينجا
شمعي ببايد اين شب يلدا را
وحشي بافقي:
شام هجران تو تشريف به هر جا ببرد
در پس و پيش هزاران شب يلدا ببرد
ناصر خسرو:
او بر دوشنبه و تو بر آدينه
تو ليل قدر داري و او يلدا
خاقاني شرواني:
آري که آفتاب مجرد به يک شعاع
بيخ کواکب شب يلدا برافکند
اوحدي:
شب هجرانت، اي دلبر، شب يلداست پنداري
رخت نوروز و ديدار تو عيد ماست پنداري
خواجوي كرماني:
مهرهي مهر چو از حقه مينا بنمود
ماه من طلعت صبح از شب يلدا بنمود
برچسبها:
يلدا,
شعر
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 15:36  توسط ثريا صفری
|
تعداد زناني كه در آسمانِ شعر به ستارهاي روشن و نوراني تبديل ميشوند بسيار كمتر از مردان است و همواره در بسياري از كتابها بيشتر به نامِ شاعرانِ مرد برميخوريم تا زناني كه در اين زمينه فعاليت داشتهاند و آثار ماندگاري از آنان بجا مانده است. البته نميتوان گفت كه زنان، استعدادشان از مردان كمتر است و يا اين كه مردان، شعر را بيشتر ميفهمند و در نتيجه ميتوانند، شاعرانِ بهتري باشند. زنان، هميشه براي ابرازِ هنر خويش دچار مشكل بودهاند و اين مشكل، با ازدواج، جديتر خود را نمايان ميسازد. از آنجايي كه هنر و عشق دو روح در يك جسم هستند، هرگاه كه پرندهي هنر، در صبحگاه خيالانگيز كسي، پرهايش را ميگشايد تا در آسمانِ آبي انديشه به پرواز درآيد، حتما به دنبالِ جفت خويش كه»عشق« است ميگردد و به راستي ادامهي زندگي براي پرندهي هنر، بدون عشق ممكن نيست.
وجود واژهي»عشق« به هر بهانهاي براي زنان، ممنوعيت دارد. اگر چه نميتوان اين ممنوعيت را به تمامِ اقشار جامعه تعميم داد اما واقعيت اين است كه بسياري از شاعرانِ زن، به همين دليل از ادامه دادن و به سرانجام رساندن هنرِ خويش باز ميمانند.
با آن كه ازدواج، امري پسنديده است و خداوند موجودات را به صورت جفت آفريده است و هيچكس نميتواند منكر محسنات اين سنت شود اما همين امر پسنديده در بسياري از موارد، مانعي براي رسيدن شاعرانِ زن به اوج هنر است. البته نه اين كه تمامِ مردان كه با زنانِ شاعر، ازدواج كردهاند، مانع رشد آنان باشند ولي اين اتفاق ناخوشايند، رخ داده و همچنان هم اتفاق ميافتد و به همين خاطر است كه چراغِ شعرِ زنان زود خاموش ميشود و اگر هم بخواهند اين چراغ روشن بماند، به قيمت از دست رفتن زندگيست و زندگي شاعرانِ زن، تاييدي بر اين واقعيت است.
تنها راهكاري كه براي برطرف نمودن اين مشكل بزرگ وجود دارد اين است كه وسعت ديد مردم به خصوص مردان، نسبت به هنر و شعر، افزايش يابد و بتوانند اين مسئلهي مهم را درك كنند كه زنان نيز ميتوانند به هر چيزي عشق بورزند و آن را در شعرهايشان جاي دهند. ما هم اميدواريم كه روزي نه چندان دور، زنان بتوانند هم زندگي خوبي داشته باشند و هم هنرشان را در»پستوي خانه« به فراموشي نسپارند.
برچسبها:
شعر,
زنان
+ نوشته شده در چهارشنبه 14 دی1390ساعت 15:30  توسط ثريا صفری
|
یک زن، همیشه منتظر میماند اینجا
یک زن شبیه هیچکس، یک زن که تنها-
دردش به قابِ عکسِ کهنه نقش بسته
یک زن، صبور و ساده و یکرنگ، امّا-
از یک هزار و سیصد و... اصلا مهم نیست
آمد به خوابِ کودکیهایِ تو، لالا
مادر نبود و مادری میکرد هر شب
شاید به خوابِ کودکاش میرفت بابا
یک زن بدونِ قصر تا همواره خط زد
اردیبهشت و تیر و آبان، ماهها را
در انزوایِ گریههایش مرگ بارید
یک زن که زنده بودناش را داد آقا!!!!
پینوشت: سال نو پساپس مبارک، باز هم مثل همیشه دیر رسیدم. امروز یک بهار دیگر از عمرم را به خزان میسپارم. مرا ببخشید که اگر دیر میآیم و همراه خوبی نیستم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 8:0  توسط ثريا صفری
|
چقدر مثلِ خودم ساده بود و عاشق بود
مسيرِ دلهرهاش جاده بود و عاشق بود
شبيه من كه دلم را سپردم و رفتم...
دلاش به سفسطهاي داده بود و عاشق بود
هنوز ساعتِ ديدار بعد از آن همه سال
كنارِ آينه آماده بود و عاشق بود
به احتمالِ زياد از قفس نميترسيد
نگو اسير كه آزاده بود و عاشق بود
به سويِ ماه پلنگاش خيالِ رفتن داشت
نميرسيد، نه! افتاده بود و عاشق بود
پينوشت: با عذرخواهي از تمام دوستان به خاطر اين همه تاخير!!!!!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 11 بهمن1389ساعت 17:2  توسط ثريا صفری
|
همایشی به مناسبت روز فرهنگ عمومی در تالار انتظار توسط هفتهنامهی نقدحال برگزار شد و به خواست دوستان و همكارانم من دبیر همایش شدم. این اولین تجربهی من در این كار بود. من اغلب در كنگرهها و همایشها شعر میخواندم، ولی این بار دبیر همایش شده بودم و به مراتب كارم سختتر و سنگینتر بود. اما شاعران همشهری، تمام همكاران و مدیرمسئول هفتهنامه كه رئیس همایش هم بود مرا بسیار كمك كردند.
دكتر كزازی هم در این مراسم حضور داشت. كسی كه تمام ایران و بخصوص كرمانشاهیان به وجودش افتخار میكنند. ابتدا رئیس همایش سخنرانی كرد و پس از او من گزارشی از كار را به حاضرین ارائه كردم و در پایان هم چند دوبیتی كرمانشاهی خواندم. سپس دكتر كزازی به ایراد سخنرانی پرداخت. و پس از سخنرانی دكتر كزازی شاعران شروع به قرائت شعر كردند و آنقدر حاضرین مشتاق به شنیدن اشعار بودند كه برنامه سه ساعت و نیم ادامه پیدا كرد و در پایان هم به شاعران لوح یادبود همایش اهداء شد.از زمانی كه ادارهی ارشاد به ما مجوز همایش داد تا روز برگزاری، همهی نقدحالیها شبانهروز كار كردند. چهار دفتر شعر را جمعآوری، تایپ و صفحهبندی كردیم و به چاپخانه فرستادیم تا در روز موعود به صورت رایگان به حاضرین در همایش تحویل دهیم. غیر از دفترهای شعر، لوح فشردهای از صدای شاعران كرمانشاه كه صدابرداری و تدوین شده بود هم باید به حاضرین تحویل داده میشد. از ساعت 7 صبح شروع به كار میكردم و شب تا دیروقت به منزل نمیرفتم.
روزهای آخر اضطراب زیادی داشتم.میترسیدم در اولین تجربه با شكست مواجه شوم.بالاخره روز موعود فرا رسید عصر روز 13 آبان، همچنان لحظه به لحظه اضطراب و نگرانیام بیشتر میشد. وقتی میخواستم روی سن بروم، این اضطراب چند برابر شد. اما وقتی شروع به صحبت كردم كمكم آرام شدم و هنگامی كه حاضرین با شنیدن اولین دو بیتی كرمانشاهیم شروع به تشویق كردند. نفس راحتی كشیدم و یقینم شد كه همایشمان خوب و ستودنی است.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 آذر1389ساعت 10:26  توسط ثريا صفری
|
خودش را مثلِ من گُم كرد يك عمر
اسير حرفِ مردم كرد، يك عمر
شبيه آدم و حّوا نبود و...
بهشت و سيب و گندم كرد يك عمر
+ نوشته شده در شنبه 10 مهر1389ساعت 8:8  توسط ثريا صفری
|
خداوندا!
خداي خوب و مهربانم!
اگر من بندهي خوبي نباشم تو خداي خوبي هستي...
نگاهم با مهربانيهايت گره خورده است...
طاعت و عبادات قبول درگاه خداوندی كه بر خويش نوشته است مهربانی را...
+ نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 8:49  توسط ثريا صفری
|
امروز وبلاگم یک ساله شد.
از تمام کسانی که مرا همراهی کردند سپاسگزارم.
+ نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 15:17  توسط ثريا صفری
|